در هر دلی او را ندیده، سنگ مانده است
تنهایی و تشویش و زور و رنگ مانده است
یک پر زدن، یک شعر، یک آهنگ مانده است
به قطرهای که چکید از سراب چشمانم
قسم که حاصل عمرم شروع یک غزل است
تمام شد همهی آن شروعها به تو، من
شروع میکنم اما تمام آن همه را
بیرنگ گشته جان من، دنیا پر از رنگ
پر، از فریب و حیله و تزویر و نیرنگ!
ای عشق بازآ و ببین کز دوری تو
رفتهاست تندی از می و از ساز، آهنگ
زان مهر که دل به سینه دارد
مُهری به لب و به دیده دارد
داغی که تو بر دلم نهادی
آن داغ نه جای کینه دارد
عاشق شدم بر او، بر هر چه زيبا خو
عاشق ترين ما و زيباتر از ما او
بنگر كه در چاهيم، در قعر گم راهيم
ره را به ما بنما، نور از رخ مه رو
مجروح و غرق خون، مدهوش مدهوشم
مي زان لب لعل و زخم از كمان ابرو
تا با تو پيوندي، از جان و دل بنديم
اين رشته ي دل را محكم نما با مو
يكدم گذر بنما، از كوي خاطر تا
سرمه شود ما را، آن خاك مشكين بو
ديگر چه غم مانَد؟، گر باشدم جايي
در سايه ي سروي، در پاي آب جو
ما را اميدي نيست، در فتح آن بارو
تا آخرش ماتيم، سحريم از آن جادو
آسمون دلش گرفته
ابر رو تو دستش گرفته
همه حرفای دلش رو
خوب خوب خوب نوشته
روی اون ابر سیاهی
که شده خسته ی خسته
خسته از نوشته هایی
که به هیچ کسی نگفته
بیا و حرف دلت رو
که دل ما رو شکسته
بگو به ابر سفیدی
که کنار تو نشسته
بعد از اون بدون که بارون
اون سیاهی ها رو شسته
اي يار تو هوش من ربودي
زنهار كه راهزن نبودي!
چو رفت اين دل به كويش در جواني
همينم غايت است از زندگاني
نشان كوي او دل دارد و دل
به كوي لاله ها دادم نشاني
اي عشق برو، دور شو اين قصه تمام است
در مسلك ما عاشقي و عشق حرام است
عمري به هواي نگهش روز به شب رفت
روزي كه سيه همچو دل خسته ي شام است
من حبس كنم دل به قفس، كاين دل نادان
بر هر طرفي رو كند او بنده و رام است
در ميكده زين پس به خيال لب لعلت
آن چيز كه در كف بنهم باد ه و جام است
بعد از تو نگهدارمش اين چشم كه هرگاه
هر سو نگرد، هر نگه آلوده و دام است
داغ غم عشقي كه به دل نقش ببستي
هيهات كه پرننگ بود، ننگ نه نام است
من خود ببُرم رشته ي دل را ز خيالت
تو تيغ مران، تيغ در آغوش نيام است
كوتاه كنم قصّه ي اين غصّه كزين پس
كوتاهترين فاصله ها رنگ كلام است
راه من از جمله رقيبان جداست
رازِ جنونم به جهان برملاست
گم مكن اين گوهر و پاسش بدار
عاشقي و عشق، بدان پربهاست
بر دلِ افگار و جريحم ببين
هجر نمك باشد و وصلت دواست
نيست بجز تو به خيالم كسي
دبه مكن، شاهد عشقم خداست
جز غمِ عشق تو اسيرم نكرد
ورنه دلم از قفسِ تن رهاست
مي كه حرام است به پندار دين
بر منِ ديوانه ي رسوا رواست
روي مگردان ز رهم وقت نوش
زهر خورم با نظرِتو شفاست
يا بكُشم يا كه برآورده كن
آرزوي اين دل مجنون، لقاست
بر دل از تيغ نگاهت تو زدي زخمی چند
دل سپيدي بنهاد و به دورنگي برخاست
کودکی، ماهیِ قرمزِ تویِ تنگ بلور
کودکی، کوچه، گذر، شوقِ عبور
کودکی و شب و انگشتِ من و ستاره ها
کودکی، مامان بازی، گهواره ها
کودکی، مادر بزرگ و قصه هاش
کودکی، پدر بزرگ و غصه هاش
کودکی، بوی غذای مادرم
کودکی، زبری دست پدرم
کودکی، تشنّج و هزیون و تب
کودکی، پاشوره و مادر و شب
کودکی، مزه ی ترش، مزه ی شور
کودکی، آدامس، پفک، شادی و شور
کودکی، شیشه و یک سنگ و فرار
کودکی، صدای یک زنگ و فرار
کودکی، دعوا، قهرکردن، آشتی
کودکی، قرار آشتی، توی کشتی!
کودکی، شیطنت و بازیگوشی
کودکی،پس گردنی یا توگوشی
کودکی، توپ، کوچه، فوتبال، گل، تمام
کودکی، همسایه، چاقو، انتقام
کودکی، گربه، کلاغ و مارمولک
کودکی، فرفره ها و سوت سوتک
کودکی، پارک، سینما، پپسی سرد
کودکی، مشق شب و خط کش و درد
کودکی کارنامه و نمره ی تک
کودکی و پدر و ترس و کتک !
کودکی، کفش و لباس شب عید
کودکی و اسکناس شب عید
کودکی، مهمونی و شام و آجیل
کودکی، دردِ دل و هی قیل و ویل!
کودکی و خنده های تهِ دل
کودکی، دست خاکی، بازی با گل
کودکی و خاطراتِ خوبِ خوب
کودکی، پیت حلبی، بزن و بکوب
کودکی و کودکی و کودکی
کودکی، بزرگ شدن زور زورکی!
کودکی تموم شده، قصه ی ما به سر رسید
این وسط کلاغ بیچاره به خونه اش نرسید!
حدیث عشق روی تو، ز دفترم جدا کنم
ز داغ عشق روی تو، خدای خود صدا کنم
نباشدم توان دگر، به لب رسیده کاسه ام
ز چاه تن برون شوم، خدا خدا خدا کنم
بیا که از همه رنجور و از خودم خسته
بیا که مه ز فراقت به سایه بنشسته
بیا بیا عطشم را بیا فرو بنشان
کجا به آب سرابی، لبی دلی بسته؟
اسیر قصه ی خویشم ، رفیق بخت سیاهم
به پیشواز تو آرم ، غمی و اشکی و آهم
تمام حاصل عمرم ، ببین زکف همه دادم
چه غم که در ره عشقت ، تویی تو رهزن راهم
جاده ها تکراری
همه ی ثانیه ها تکراری
حالم از سرخی سیب
حالم از آبی آب
حالم از نغمه ی گنجشک
صدای بلبل
از سفیدی و سیاه
حالم از تو
و خودم
از در و دیوار
بهم می خورد ای کاش ، ای کاش
عشق می مرد و نبود
و خدا بود اگر عشق نبود !
خوش به حال "سهراب"
خوش به حال "سهراب"
که یکی بود صدا زد "سهراب"
باز تنها شده ام
همه جا تاریک است
همه ی مردم شهر
همه ی مردم دنیا
همگی بازیگر
صورتک بر چهره
صورتک ها خندان
شاخه گل در کف هر دست
چماقی پنهان
چه کسی درد مرا می فهمد؟
آی آدم ها، آاااااااااااااااای
ای مترسک ها، هااااااااااااای
مزرع کوچک تنهایی من
رفت بر باد،شما را به خدا
نزنیدش آتش
ما همه رهگذریم
به کجا می روم آخر
ز کجا آمده ایم؟
من از این تاریکی
این دنیا
از خودم
از تو
از اشک تنفر دارم
ز خزان نیز از این بیزارم
و خدا ما را زاد!
بی کس و همدم و تنها
به گناه یک سیب
تو بگو
خوردن یک سیب گناه است آخر؟
تو بگو
خلق همان سیب مگر لازم بود؟
و چرا تنها داد
صورت ماه خدا یوسف را؟
و چه کس گفت زلیخا بد بود؟
همگی زیر سر یوسف بود
و خدا گوش کن اکنون ز حسادت مُردم
چه کم از کهف مگر من دارم؟
خواب می خواهم خواب
سیصد و اندی خواب
تا که بر این دنیا
چشم ها را بندم
بروم تا آخر
هر زمان خواست دلم برگردم
شکوه ها هست مرا
شکوه ها از تو
از تو
تو بگو
تا به که گویم باز؟
نیست همدم که کنم قصه ی دل را آغاز
شکوه ها هست مرا
آه و فریاد از این تنهایی
شکوه ها هست مرا
شکوه ها هست مرا
کو زلیخا تا ببیند بعد او
شرح ها گفتند ننگش کو به کو
وه چه بسیار است دام ننگ لیک
در میان جمع یوسف را مجو
یوسف هنر نکرد ، زلیخا کسی نبود
یاری چو یار ما که از او دل نمی ربود