تبليغاتX
لازم نیست

"وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند"
او خدا، ما بنده‌ایم؛ اما چه فرقی می‌کند

عاقبت در صفحه شطرنج، سرباز است و مرگ
این سفید و آن سیاه، اینها چه فرقی می‌کند

در نبودت استجابت رفته، هنگام قنوت
دست پایین است یا بالا چه فرقی می‌کند

چون بهشت و چون جهنم، هر دو از آن خدا
اهل اینجا باشم و آنجا چه فرقی می‌کند

صفحه تقویم ما، آیینه در آیینه است
پیش ما امروز با فردا چه فرقی می‌کند

سخت دلگیریم ما، از این عبور لحظه‌ها
زود برگرد و بیا آقا چه فرقی می‌کند

پی نوشت:
این غزل را به استقبال غزلی از "فاضل نظری"
با مطلع، " وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند ..."
سروده‌ام.

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

هابیلــی ام اما شمــا قابیـــــل هستیــد
مشتاق خون پاک یک هابیــــل هستیــد

گر تیــــغ با اذن خدا دیـگر نبرّیــد
تیغ گلوی ناز اسماعیل هستیــد

جان را خـــدا داد و شمــا در بـردن آن
گاهی سراپا مرگ و عزرائیل هستیــد

رنگ و لعاب خنده هاتان پـــوسـت انداخت
شیطان هم سیـــمای جبرائیــل هستیــد

حرف و حدیث و گفته هاتان مسخ ایراد
آری شما از نسـل اسرائیــــل هستیــد

از حد گذر کرده ست ظلم و جورتان، چون
نـــاآشنـــــا با صـــور اسرافیــــل هستیــد

تسبیـــح در دستم، فقط تکـــرار این ذکــر
هابیلــی ام اما شمــا قابیـــــل هستیــد

پ ن:
کجایی علی!
کجایی که ببینی نسل قابیل؛ امتداد خوارج، چه میکنند با من؟!
تو تیغ بر آنها کشیدی و من زبان در کام می کشم؛
ای جان! حدیث ما بر دلدار بازگو ...

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

کی می‌گه مثل بهاری؟ تو خزونی، تو خزونی
مث برگ زرد و کهنه، خشکی و نامهربونی

اگه که خزون نبودی، تو بهار خاطرم رو
لحظه‌های عاشقونه، اون خیال شاعرم رو

از لطافت و طراوت به خزون نمی‌رسوندی
از روی کینه و نفرت، همه رو نمی‌پوسوندی

برای خاری مث تو، همیشه باید کویر بود
نه نباید برای آتیش، صاف و ساده چون حریر بود

حالا که مُردم و تنها شده ام، تنهای تنها
تنها با حسرت و با غم‌های فردا

برو راحتم بذار تو این تباهی
کی می‌گفت برام پناهی؟ تو سیاهی، تو یه چاهی

لحظه‌هامو به پای یاد تو ریختم عاشقونه
که شاید نهال یادت بزنه برام جوونه

چه خیالی، چه خیال باطلی همیشه داشتم
ای کاش اصلاً نبودی و نبودم، وجود نداشتم

تو که با من سر سازشی نداشتی
پس چرا مهرتو تو دلم، چرا، چرا گذاشتی؟

چه به روز من آوردی؟ الهی زنده نمونی
من می‌گم، همه بدونن، که تو فتنه‌ی زمونی ...

پی نوشت:
1- ترانه، شعر و آهنگی است که برای هم ساخته شده باشند و خواننده‌ای آن شعر را تحت قواعد موسیقیایی و براساس ملوی مشخصی اجرا می‌کند.

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

باید شبیه رود

آیینه را سرود

...


+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

برای غرقه‌ی عشقت، کناره لازم نیست

به شب، تو ماه منی پس ستاره لازم نیست

 

برای فتح دل بی کس و غریب من

دو صد پیاده و دهها سواره لازم نیست

 

برای داغ نهادن به روی برگ دل

بس است غمزه ی چشمت، شراره لازم نیست

 

بیا بیا بِنِشین در دلم، بیا بِنشین

برای این دل ویران اجاره لازم نیست

 

بساز یا که خرابش کنی دلم را باز

برای این عملت استخاره لازم نیست

 

به سجده اند رقیبان، اذان عشقت را

صبا بگفت به هر کو مناره لازم نیست

 

شکسته شد چو نمازم به یاد صورت او

ادای این نماز، خدایا، دوباره لازم نیست

پی نوشت:
وبلاگ به خاطر این غزل،
«لازم نیست» نامگذاری شده است . . .

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

در هر دلی او را ندیده، سنگ مانده ست
تنهایی و تشویش و زور و رنگ مانده ست

تا رویشی سبز و دوباره در هوایش
یک پر زدن، یک شعر، یک آهنگ مانده ست

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

به قطره‌ای که چکید از سراب چشمانم

قسم که حاصل عمرم شروع یک غزل است

 

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

تمام شد همه‌ی آن شروع‌ها به تو، من
شروع می‌کنم اما تمام آن همه را

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

بی‌رنگ گشته جان من، دنیا پر از رنگ
پر، از فریب و حیله و تزویر و نیرنگ!

ای عشق بازآ و ببین کز دوری تو
رفته‌است تندی از می و از ساز، آهنگ

 

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

زان مهر که دل به سینه دارد

مُهری به لب و به دیده دارد

 

داغی که تو بر دلم نهادی

آن داغ نه جای کینه دارد

 

 

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

عاشق شدم بر او، بر هر چه زيبا خو

عاشق ترين ما و زيباتر از ما او

 

بنگر كه در چاهيم، در قعر گم راهيم

ره را به ما بنما، نور از رخ مه رو

 

مجروح و غرق خون، مدهوش مدهوشم

مي زان لب لعل و زخم از كمان ابرو

 

تا با تو پيوندي، از جان و دل بنديم

اين رشته ي دل را محكم نما با مو

 

يكدم گذر بنما، از كوي خاطر تا

سرمه شود ما را، آن خاك مشكين بو

 

ديگر چه غم مانَد؟، گر باشدم جايي

در سايه ي سروي، در پاي آب جو

 

ما را اميدي نيست، در فتح آن بارو

تا آخرش ماتيم، سحريم از آن جادو

 

 

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

آسمون دلش گرفته

ابر رو تو دستش گرفته

همه حرفای دلش رو

خوب خوب خوب نوشته

روی اون ابر سیاهی

که شده خسته ی خسته

خسته از نوشته هایی

که به هیچ کسی نگفته

بیا و حرف دلت رو

که دل ما رو شکسته

بگو به ابر سفیدی

که کنار تو نشسته

بعد از اون بدون که بارون

اون سیاهی ها رو شسته

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

اي يار تو هوش من ربودي

زنهار كه راهزن نبودي!

 

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

چو رفت اين دل به كويش در جواني

همينم غايت است از زندگاني

نشان كوي او دل دارد و دل

به كوي لاله ها دادم نشاني

 

 

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

اي عشق برو، دور شو اين قصه تمام است

در مسلك ما عاشقي و عشق حرام است

 

عمري به هواي نگهش روز به شب رفت

روزي كه سيه همچو دل خسته ي شام است

 

من حبس كنم دل به قفس، كاين دل نادان

بر هر طرفي رو كند او بنده  و رام است

 

در ميكده زين پس به خيال لب لعلت

آن چيز كه در كف بنهم باد ه و جام است

 

بعد از تو نگهدارمش اين چشم كه هرگاه

هر سو نگرد، هر نگه آلوده و دام است

 

داغ غم عشقي كه به دل نقش ببستي

هيهات كه پرننگ بود، ننگ نه نام است 

 

من خود ببُرم رشته ي دل را ز خيالت

تو تيغ مران، تيغ در آغوش نيام است

 

كوتاه كنم قصّه ي اين غصّه كزين پس

كوتاهترين فاصله ها رنگ كلام است

 

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

راه من از جمله رقيبان جداست

رازِ جنونم به جهان برملاست

 

گم مكن اين گوهر و پاسش بدار

عاشقي و عشق، بدان پربهاست

 

بر دلِ افگار و جريحم ببين

هجر نمك باشد و وصلت دواست

 

نيست بجز تو به خيالم كسي

دبه مكن، شاهد عشقم خداست

 

جز غمِ عشق تو اسيرم نكرد

ورنه دلم از قفسِ تن رهاست

 

مي كه حرام است به پندار دين

بر منِ ديوانه ي رسوا رواست

 

روي مگردان ز رهم وقت نوش

زهر خورم با نظرِتو شفاست

 

يا بكُشم يا كه برآورده كن

آرزوي اين دل مجنون، لقاست

 

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

بر دل از تيغ نگاهت تو زدي زخمی چند

دل سپيدي بنهاد و به دورنگي برخاست

 

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

کودکی، ماهیِ قرمزِ تویِ تنگ بلور

کودکی، کوچه، گذر، شوقِ عبور

 

کودکی و شب و انگشتِ من و ستاره ها

کودکی، مامان بازی، گهواره ها

 

کودکی، مادر بزرگ و قصه هاش

کودکی، پدر بزرگ و غصه هاش

 

کودکی، بوی غذای مادرم

کودکی، زبری دست پدرم

 

کودکی، تشنّج و هزیون و تب

کودکی، پاشوره و مادر و شب

 

کودکی، مزه ی ترش، مزه ی شور

کودکی، آدامس، پفک، شادی و شور

 

کودکی، شیشه و یک سنگ و فرار

کودکی، صدای یک زنگ و فرار

 

کودکی، دعوا، قهرکردن، آشتی

کودکی، قرار آشتی، توی کشتی!

 

کودکی، شیطنت و بازیگوشی

کودکی،پس گردنی یا توگوشی

 

کودکی، توپ، کوچه، فوتبال، گل، تمام

کودکی، همسایه، چاقو، انتقام

 

کودکی، گربه، کلاغ  و مارمولک

کودکی، فرفره ها و سوت سوتک

 

کودکی، پارک، سینما، پپسی سرد

کودکی، مشق شب و خط کش و درد

 

کودکی کارنامه و نمره ی تک

کودکی و پدر و ترس و کتک !

 

کودکی، کفش و لباس شب عید

کودکی و اسکناس شب عید

 

کودکی، مهمونی و شام و آجیل

کودکی، دردِ دل و هی قیل و ویل!

 

کودکی و خنده های تهِ دل

کودکی، دست خاکی، بازی با گل

 

کودکی و خاطراتِ خوبِ خوب

کودکی، پیت حلبی، بزن و بکوب

 

کودکی و کودکی و کودکی

کودکی، بزرگ شدن زور زورکی!

 

کودکی تموم شده، قصه ی ما به سر رسید

این وسط کلاغ بیچاره به خونه اش نرسید!

 

 

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

حدیث عشق روی تو، ز دفترم جدا کنم

ز داغ عشق روی تو، خدای خود صدا کنم

 

نباشدم توان دگر، به لب رسیده کاسه ام

ز چاه تن برون شوم، خدا خدا خدا کنم

 

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

بیا که از همه رنجور و از خودم خسته

بیا که مه ز فراقت به سایه بنشسته

 

بیا بیا عطشم را بیا فرو بنشان

کجا به آب سرابی، لبی دلی بسته؟

  

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

اسیر قصه ی خویشم ، رفیق بخت سیاهم

به پیشواز تو آرم ، غمی و اشکی و آهم

 

تمام حاصل عمرم ، ببین زکف همه دادم

چه غم که در ره عشقت ، تویی تو رهزن راهم

  

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

 

جاده ها تکراری

همه ی ثانیه ها تکراری

 

حالم از سرخی سیب

حالم از آبی آب

حالم از نغمه ی گنجشک

                         صدای بلبل

                                    از سفیدی و سیاه

حالم از تو

           و خودم

                   از در و دیوار

 

بهم می خورد ای کاش ، ای کاش

                                 عشق می مرد و نبود

                                 و خدا بود اگر عشق نبود !

 

خوش به حال "سهراب"

خوش به حال "سهراب"

                  که یکی بود صدا زد "سهراب"

 

باز تنها شده ام

همه جا تاریک است

 

همه ی مردم شهر

همه ی مردم دنیا

                  همگی بازیگر

                           صورتک بر چهره

                            صورتک ها خندان

                           شاخه گل در کف هر دست

                                                   چماقی پنهان

 

چه کسی درد مرا می فهمد؟

 

آی آدم ها، آاااااااااااااااای

ای مترسک ها، هااااااااااااای

 

                مزرع کوچک تنهایی من

                رفت بر باد،شما را به خدا

                                         نزنیدش آتش

 

ما همه رهگذریم

به کجا می روم آخر

ز کجا آمده ایم؟

 

من از این تاریکی

این دنیا

از خودم

از تو

از اشک تنفر دارم

                 ز خزان نیز از این بیزارم

 

و خدا ما را زاد!

            بی کس و همدم و تنها

                                   به گناه یک سیب

 

تو بگو

خوردن یک سیب گناه است آخر؟

تو بگو

خلق همان سیب مگر لازم بود؟

 

و چرا تنها داد

           صورت ماه خدا یوسف را؟

           و چه کس گفت زلیخا بد بود؟

           همگی زیر سر یوسف بود

 

 

و خدا گوش کن اکنون ز حسادت مُردم

                      چه کم از کهف مگر من دارم؟

                                  

 خواب می خواهم خواب

          سیصد و اندی خواب

تا که بر این دنیا

         چشم ها را بندم

بروم تا آخر

         هر زمان خواست دلم برگردم

 

شکوه ها هست مرا

شکوه ها از تو

                 از تو

                      تو بگو

                          تا به که گویم باز؟

                    

نیست همدم که کنم قصه ی دل را آغاز

 

شکوه ها هست مرا

آه و فریاد از این تنهایی

                  

                 شکوه ها هست مرا

                             شکوه ها هست مرا

 

 

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

 

کو زلیخا تا ببیند بعد او

شرح ها گفتند ننگش کو به کو

 

وه چه بسیار است دام ننگ لیک

در میان جمع یوسف را مجو

  

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |

  

یوسف هنر نکرد ، زلیخا کسی نبود

یاری چو یار ما که از او دل نمی ربود

 

+ به قلم رضا احسان پور (صادق راستگو) |